آخرین روزهای سرد زمستونی
عزیزکم ،فرشته نازم
در یک صبح زمستونی من و تو تصمیم میگیریم برای یه گردش کوچیک
از خونه بزنیم بیرون .....البته بیشتر بخاطر اصرار تو که عشق تاب بازی
هستی...
بعد از آماده شدن و پوشیدن کلاه و شال گردن و.... به سمت پارک
نزدیک خونه میریم و از اونجایی که تو خودت راه رو بلدی ،اونقدر در
مسیر راه ذوق زده میشدی که مرتب دست منو میکشیدی
تا زودتر به مقصد برسیم...
خلاصه بعد رسیدن به پارک شروع کردی به تاب بازی و حدودا یک ساعت
بازی ادامه داشت و اصلا اجازه برگشت به خونه نمیدادی
تا اینکه بعد کلی وعده وعید اجازه برگشتن به خونه صادر شد...
و اینجوری بود که مامان و دختر یه روز شاد زمستونی رو در کنار هم
تجربه کردند.










یه سری عکس هم از حموم رفتنت واسه نقاشی میذارم .
از اونجایی که جدیدا خیلی خیلی
علاقه مند به رنگ های انگشتی شدی دم به دقیقه میگی حموم رنگ
و من و
بابا مانی هم مجبوریم اطاعت امر کنیم و خانوم کوچولومون رو ببریم داخل
حموم که به در و دیوار و خلاصه همه جای حموم رنگ انگشتی بزنی
اینم سندش 








و اینجوریه که من در هر روز چند ساعتی رو به نقاشی پرنسسم در
حموم باید اختصاص بدم ....


آخرین روزهای سرد زمستونی 

